پنجمین سونوگرافی(بازم نگرانیهای مادرونه)هفته ی17
بارانم عمرم اگر بدونی چقد نگرانتم نمیدونم چرا تکوناتو حس میکنم اما چون خیلی کمه همش نگرانم
یه روز جمعه اوایل شهریور رفتیم کرج خونه ی دایی منوچهر اینا تارا تینا رفته بودن اونجا اون روز اصلا تو دل
مامان تکون نخوردی انقد باهات حرف زدم گفتم بارانم یه تکون کوچولو اما هیچی به هیچی شب که داشتیم
برمیگشتیم توی ماشین همش حس میکردم یه چیزی تو دلم هست اما وله وای نمی دونی چه حس بدی
بود خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم اما بابا هادی گفت باید بریم بیمارستان وگرنه همش همینجوری
حالت بده وقتی صدای قلبشو بشنوی آروم میشه خلاصه رفتیم تو بلوک زایمان دستگاه ضربان قلب و آوردن
هر کدوم از ماماها سعی کردن نتونستن صدای قلبتو بشنون خدایا انگار تمام دنیا رو سرم خراب شده
خلاصه آدرس سونوگرافی اطهری و بهم داد اومد بیرون می دونی به بابا هادی چی گفتم گفتم این
دخترت خیلی منو اذیت میکنه و زدم زیر گریه
هی بابا هادی آرومم کرد نمی دونی چی کشیدم وقتی
رفتیم وقت بگیریم نمیدونی چقد شلوغ بود به بابا هادی گفتم نمی خواد من خوبم بارانم خوبه اما گفت
نه صبر میکنیم خدا خلاصه 1ساعت و نیم معطل شدیم تا نوبتم شد دل تو دلم نبود رفتم خوابیدم رو تخت
وای حالا مگه دکتر میومد منم که حالم خوب نبود بعد از 10 دقیقه اومد شروع کرد به سونوگرافی
گفت برای چی اومدی گفتم ضربان قلب جنین و پیدا نمیکردن گفت همه چی خوبه اینم صدای قلبش
ضربانشم 130 وای خدایا شکرت هزار مرتبه شکرت هیچی اندازه گوش دادن به صدای قلبت منو آروم نمی
کرد دکتر
گفت مثل اینکه دختره منم گفتم آره آقای دکتر وقتی جوابمو گرفتم اومدم بیرون تا بابا هادی من و دید
که خوشحالم
زد زیر گریه گفتم چرا گریه میکنی نفسم گفت چطور تو میتونی گریه کنی من نمیتونم
اینم گریه خوشحالیه خلاصه که اونشب کلی من و بابا هادی و ترسوندی
قشنگم اینم عکسی که اونشب آقای دکتر از شما گرفت
کوچولوی 17 هفته ای من



پنجمین سونوگرافی(بازم نگرانیهای مادرونه)هفته ی17
